2_ من و مامانی و تو و خدا ...
یه روز میاد من و تو یه نی نی داریم...
کوچولوی کوچولو...
انقدر که بلد نیست راه بره...پوشک میپوشه...
چهار دست و پا میره...
دستاشو میگیریم تا یکم وایسه... اما میافته...
دیگه خسته میشیم...
دراز میکشم ... بغلش میکنم و داد میزنم عسل بابا کییییه؟
اما نی نی مون نمی تونه حرف بزنه...
گنگ بهمون خیره میشه...
منم شاهد این صحنه هام...
میگم بهت گفتم عسل بابا کییییه نفس من...؟
اما...
یه روز میاد دوسالش میشه...
یکم حرف میزنه...
لباسامو میپوشه و میگه بابایی خوشگل شدم؟
میگم: بابایی این که لباسای منه...
میگه:بابایی به مامانی نگیا اما من لباساتو پوشیدم تا باهاش ازدواج کنم...!
میگم:نخیر نخیر قبول نیس
این خانومیه منه...عشق منه...
کسی حق نداره باهاش ازدواج کنه...مال خودمه....!
دو نفری حمله می کنیم بهش و بوس بارونش میکنیم ...
به هم نگاه میکنیم ...
من به تو ...
قند تو دلم آب میشه و خدا رو یه دلِ سیـــــر شکر میکنم ...
تو به نی نی مون ...
یه مادرِ ناز و عاشق ....
چقدر ما خوشبختیم ......
----------------------------------------------------------------------
همیشه یادت باشه که مامانی و بابایی چقد دوسِت دارن ...


2_ من و مامانی و تو و خدا ... 


